بيائيد از اين لحظه هر كاري كه مي توانيم براي كاهش تصادف انجام دهيم. رانندگي تعيين كننده ترين لحظات زندگي است ، در اين لحظات به هوش و متمركز باشيم. هيچگاه و تحت هيچ اجباري وقتي خواب آلود يا عصباني هستيم رانندگي نكنيم. با افزايش آگاهي خود و اطرافيان مي توانيم گام هاي موثري در كاهش تصادف هاي خانمانسوز برداريم.

براي استاد عزيز : بيژنگ غفاري


 

جناب دكتر صادقي عزيز

سلام

مرقومه ي زيبايتان را خواندم در لينك زير

 

http://hashjinkarami.blogfa.com/post-552.aspx

 (متن مندرج در لینک فوق، در ذیل متن قرار داده شده است)

عزيز خطابت كردم در اولين مكالمه و قبل از آشنايي

او كه بيژنگ را درك كند عزيز بودن كمترين است برايش كه

قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري

 

راستش امروز بيش از پيش غبطه خوردم كه قلم ام ضعيف و نارساست ، شعر نمي فهمم و هنري بلد نيستم ، تا براي بيژنگ شعري سرايم يا آهنگي بسازم و از زیبائی اش ، زیبا بنویسم چون تو

و ديدم در كوتاه كلامي چقدر دقيق ، شیوا و نافذ از ويژگي هاي منحصر بفردش گفتي

 

اما من كه چون تو هنر و ادب نداشتم جسارتم را به رخ كشيدم و بدون احتیاط و متانت تو ، خطابش كردم بيژنگ

او كه همواره صدايش زده ام حاج آقا جان و يقينا باز چنين خواهد بود

 

در مدتي كوتاه ، درس هايي بزرگ از او آموختم

هر وقت مي خواست ناسزا بگويد و نابخردي خطاكار را دشنام دهد مي گفت آن بزرگوار

حتي در عصبانيت ، فقط صوتش تغيير مي يافت

عجب

چنين ناسزاگويي را نه درجايي خوانده ام و نه از كسي شنيده ام جز او

 

هرچند هرلحظه با او بودن شيريني وصف ناپذير و بيادماندني دارد اما شيريني بستني اي كه روزي در تلخي ايامي با او خوردم از همه گويا شيرين تر بود برايم ، نه اينكه چون بستني خوردم و با او خوردم و نه حتي چون بستني را او گرفت ، نه 

چون برخلاف تصورم او چون يك دوست دوران نوجواني با من سخن گفت ، خيلي سريع و تيزهوشانه درآن لحظات به خلوت من با مهر و محبت رسوخ كرد و مرا چنان غرق در صميميت و مهرباني و جواني اش نمود كه فراموش كردم او حاج آقاي غفاري است بلكه حس مي كردم بيژنگ است كه نه بيژنگ غفاري بلكه بيژنگي كه سال ها با او كودكي كرده ام

با گذشت حدود بيست سال از آن بستني ، جواني و عشق در صوت و كلام و نفس اش كم كه نشده بيش هم شده

كه الهي جوان و با انرژي بماند همچنان

 وهیچگاه فراموش نمی کنم روزی تردیدم را درموضوعی آنقدر دقیق برمبنای کلام خدا پاسخ داد که ایمانم را ترمیم نمود

 روزي كه خبر كناره گيري و بازنشستگي اش را شنيدم من هم چون تو تاسف خوردم ، دنيا بر سرم خراب شد آنگاه كه جامعه بيش از همه به او نياز دارد چنين مي شود

 آنروز جزء معدود زمان هايي بود كه غصه خوردم صاحب منصب و مسئوليتي نيستم تا از اين خسران و فاجعه جلوگيري كنم

هرچند او آبي است روان كه با سدي مقابلش فقط مسيرش تغيير مي كند و عاشقانه به حركت و اثرگذاري اش ادامه مي دهد

 به باور من بعضی انسان های خدا هستند که آدمی کافی است یک بار در طول عمرش آنها را ببیند

کافی است نه از این نظر که شیفته ی آنها می شود ، نه ، که آن جای خود

کافی است از این جهت که کافی است بهره ی آن دیدار را بهانه ی آمدنش به این دنیا و ثمره ای برای رفتنش به آن دنیا بداند

وبیژنگ یکی از آن  هاست

 بگذريم

من نخواستم بگويم بيژنگ را مي شناسم و دركش مي كنم

نه

خواستم چون آن پير زني كه ريسمان به دست براي خريد يوسف مي رفت بگويم نام كوچك مرا نيز دربين دوستداران و عاشقان بيژنگ بنويسيد

 با احترام و ادب

و با تشکر از جناب آقای علی کرمی هشجین که  از وب لاگشان استفاده کردم

سربلند بمانيد انشالله

فريبرز پلوئي

شاگردی تنبل که چند روزی در مکتب بیژنگ تلمذ کرد

نوزدهم مهرماه یک هزار و سیصدو نودو دو

 

متن لینک فوق

نمیدانم این بیژنگ غفاری است یا بایزید بسطامی، یا خواجه عبدالله انصاری، یا حافظ شیرازی... چه فرقی میکند وقتی که ذات آدمی به عالمی از عرفان و شعر و ادب بسته باشد که او را چه نام نهند؟ رسم ادب شاید حکم کند او را نه بیژنگ بلکه جناب آقای غفاری بنامم چرا که چند سالی در سن و دهها سالی در عقل پیشتر است، ولی چه میتوان کرد آنگاه که جوانتر مینماید این بنده مخصوص حضرت حق؟ حتی موهایش که جوگندمی تر میشود از سن و سال ظاهرش میکاهد و این شک و تردید را برمی انگیزد که مبادا موهایش را مش کرده باشد؟!

خدایش رحمت کند شادروان حاج ذبیح الله غفاری را که اینهمه فرزند صالح برجای نهاد و پیش از آنکه دیگران بر آنها انگی نهند خود انگی بر آنها چسباند... باور ندارید؟ ببینید: ارژنگ، بیژنگ، فرهنگ، اورنگ، کارنگ و سرانجام.... شهید نیکو خصال زیباروی از دست رفته مان... سارنگ (که یادش اشک از چشمانم جاری میسازد و آخرین روزهایش مو بر اندامم راست میکند). آخرین فرزند ذکور این شجره مبارک را "محمد" نام نهادند تا ختمی بر این انگها باشد و بدانند که مردی و مردانگی و دیانت نه به نام است و نه به ادعا. بگذارید فیلم سازان جبهه ندیده ما همه شهدا را حاجی و مهدی و محسن و رضا و امثال آن بنامند گویی که در این دیار نه سارنگی رزمیده است و نه جمشیدی! حاج ذبیح الله به تعبیری از قدیمیترین معلمین هشجین بود که با یاری همسر وفادار و صبور و دین باورش اینهمه غنچه های دینداری و آینه های صفا و معنویت را برایمان پروراند.

دور نمانم از آنچه باید گفت: بیژنگ یکی از شاخصترین مبارزان سیاسی منطقه ما بود که در ابتدای جوانی طعم روشنفکری را چشید و پاداشش را از رژیم شاه دریافت کرد: اخراج از دانشگاه تبریز و اعزام به سربازی... یادم میآید که آن موقع به دلیل القائات رژیم توده عامی دانشجویان مبارز را خرابکار مینامیدند، ولی بیژنگ شناخته شده تر از آن بود که چنین نامی بر او نهند. با اینحال، شرط احتیاط حکم میکرد که حتی بستگانش از او دوری گزینند و آن پدر مهربان که سرآمد همه پدران هشجینی در مهرورزی بود یک تنه لحظه های تنهائی او را پر میکرد. خود بیژنگ به من گفت: همراهی پدر برای من بزرگترین پشتوانه بود و اگر او را نداشتم لحظه ها بر من تحمل ناپذیر میشد.

سالهای 56 و 57 که حرکت انقلاب عمومی تر شد، اوج شکوفائی بیژنگ بود که برایمان حکم قهرمان را داشت. او از مجازاتی که تحمل کرده بود درس نگرفت و تا به امروز نیز آزادگی را به هیچ بهائی واگذار نکرده است. پس از انقلاب نیز برایمان غنیمتی بود که با درایت راه میانه را به ما نشان میداد و هرگز غلیان احساساتش موجب انحراف از مسیری که برگزیده بود نشد. یادم میآید در سال 58 که سازمان مجاهدین خلق در اوج تبلیغات مذهبی خود بسر میبرد و جوانان حزب الهی هم آنها را به پاس خون رضائیها و دیگران ارج مینهادند او نخستین کسی بود که از نفاق آنها برایمان سخن گفت و باز به خاطر دارم که برادری که خود از شهدای بزرگ جنگ است به او توپید. بیژنگ سالها رخت معلمی بر تن کرد و به خاطر معلومات مکتبی و سیاسی اش از یکسو و رشته تحصیلی اش از سویی دیگر (جامعه شناسی یا جغرافیای روستائی)، که هر دو را با ملغمه از احساس شاعرانه و توانمندی ادیبانه میآمیخت، بسیار تأثیر گذار بود.

پستهای سیاسی او همچون مدیرکلی امور اجتماعی در استانداریهای بوشهر و زنجان، سرپرستی معاونت سیاسی استانداری اردبیل و مدیر کلی دفتر استانداری آذربایجان غربی هیچگاه او را به کام باندبازیهای رایج نیانداخت. نسبت به همکاران همطراز و پایینتر و نیز رده های مافوق خود با احترام برخورد میکرد و علاقه خاصی به آقای انصاری (استاندار سابق آذربایجان غربی) داشت، به طوری که بخاطر او از پستی بالاتر در استانی دیگر دست کشید و مدتها در استانداری آذربایجان غربی اشتغال داشت.

"بیژنگ غفاری هشجین" مذهبی بود و مذهبی ماند. روشنفکر بود و روشنفکر ماند. و سرانجام با رفتن خاتمی از صحنه... روشنفکر بازنشسته شد! در حالی که هنوز فورانی از اندیشه های سیاسی و احساسات مردمگرایانه اش قابلیت خدمتی فزونتر به مردم میهنش را با خود به همراه داشت. در عین این قابلیتها، روح جستجوگر و عاشق او هنوز سیالیت روح یک نوجوان با احساس را در خود دارد. در آسمان آبی عشق، او با دو بال "نداشتن" و "نخواستن" عارفانه در پرواز است. نه میتوان با "دادن" تسلیمش کرد و نه با "گرفتن" به زیرش کشید.

بیژنگ برای ما الگوست. رنجهایش را میفهمیم و ارج مینهیم.

 هرگونه کپی برداری از مطالب فوق، بدون ذکر نام مؤلف و سایت، غیر مجاز است و پیگرد قانونی دارد.

 

آمار بازدید

410682
امروز
دیروز
بازدید کل
133
175
410682